آخرین داستان
  • داستان جبار
    صدای زنگ ساعت مچی گوشش را نوازش می کند به آرامی بلند می شود یک مقدار خودش را به این طرف و آن طرف می تاباند بعد می رود دست و صورتش را می شوید و می رود سراغ انباری جایی کوچک است که وسایل کارش را آن جا میگذارد وقتی داخل می شود
     
آرشیو