نمايش جزئيات مقاله

کتاب های عمو خیاط (داستان های کودکان)


 

كلاس‌هايي در مدرسه جمعيت دفاع با عنوان كلاس داستان نويسي برگزار شده است، كه حاصل اين كلاس‌ها نوشتن صدها داستان توسط كودكان بوده است و اين داستان‌ها در 4 كتاب به‌نام‌هاي برج غار ، غار تار، ترس غار و زیرگذر گردآوري شده است كه چند داستان از اين كتابها را در زير مي‌توانيد مطالعه فرماييد:

 

دیبا، 12 ساله ، زیر گذر

من در زیرگذر یکی را دیدم . در زیر گذر گرگی را دیدم . در زیرگذر گرگی تشنه بود . در زیرگذر یک گرگی بدجنس بود. پسر کوچک زیر گذر یکم رفت . گرگی که بدجنس بود آن را ترساند . گفت اگه شیر آب به من نشون ندی می خورمت .

لیلا ، 21 ساله ، زیرگذر

من با رضا دعوا می کردم .

مادر گفت چرا دعوا می کنی .

پدر من را زد گفتم چرا می زنی .

رفت زیر گذر یکم آنجا معتاد شد .

مرتضی، 11 ساله و سعید، 12 ساله، زیرگذر

من از زیر گذر می ترسم . یک روز همه رفتند طرف زیرگذر. من رفتم از آقای پلیس پرسیدم چرا همه می روند آنجا . آنجا چه خبر است گفت پسر برو خانه و من رفتم طرف خانه ام که دوستم از زیرگذر آمد. گفتم سعید اون زیرگذر چه خبر است سعید گفت خبری نیست من رفتم با مرتضی از زیر گذر ماست بخرم.

من هم از انجا رفتم. پدرم امد که برود به خانه که مرا دید به من گفت که کجا می روی من گفتم می روم بازی گفت با کی خودت تنهایی گفتم نه با دوستم اون ور هست گفت کجا است من گفتم توی پارک است پدرم گفت برویم ببینم راست می گویی یا دروغ من گفتم راست می گویم و رفت توی پارک پدرم گفت کو دوستت من گفتم اوناهاش و رفتم جلوتر و نگاه کردم دو تا دوستم نیامده بودند گفتم شاید توی خونه داشتن بازی می کردند و با پدرم رفتم خونه ی دوستم و دیدم دوستم نیست از همسایه دوستم پرسیدم که سعید و احمد کجا هستند گفت سعید و مرتضی و احمد یک هفته است رفته اند ماست بخرند هنوز بر نگشته اند . یک ساعت پیش پدر و مادشان مرده آنها را زیر گذر پیدا کردند.

بصیره، 8 ساله، اول دبستان، ترس غار

یک روز یه مردی به یکی دیگه که کار نداشت گفت من از تو می خوام که بری مواد بدی و بفروشی او گفت من پاشد تو ما خرید. گفت حالا چکار کنم اینها را گفت می تونی ببری به آشبس خانه توی کابیند قایم کن. وقتی مادرم در کابیند را باز کرد دید پدر توی کابیند آشبس خانه تریاک است.

مینا، 12 ساله، سوم دبستان، برج غار

روزی مردی از نادانی به بانک رفت و از آن بانک پول دوزدی کرد  و ساحب بانک فریاد می زند دوزد دوزد دوزد مردم کمک کنید دوزد را گرفت و دوزد دوست قدیمی او بود و به او کاری نداشت و پول ها را از او گرفت و گفت دیگر دوزدی نکن و این دو هزار پول را بگیر و برو یک ساندویچ بخر و بخور و ساحب بانک به بانک رفت و بانک را تعطیل کرد وقتی ساحب بانک به خانه رفت زنش به او گفت رفیق قدیمی آمده که دو هزار پول برایم بدهد.

سمیرا، 11 ساله، سوم دبستان، ترس غار

توی سینما دختر پسر حق دارند که با هم حرف بزنند توی خیابان حق ندارند که با هم حرف بزنند.

 

محمد، 12 ساله، اول راهنمایی، برج غار
من در برج غار دوست دارم كسي را كه شفابخش باشد پيدا كنم تا پاي برادرم را خوب كند. برادر من بخاطر پايش هميشه از مت عقب است. نمي‌تواند بدود و اين‌ور و آن‌ور كند و نمي‌تواند با ما فوتبال بازي كند
. هميشه وقتي كه به مهماني يا جاي ديگر مي‌رويم او هميشه از ما عقب مي‌افتد و پايش درد مي‌گيرد.

من دوست دارم در برج غار دكتر باشد و برادرم را خوب كند تا او بتواند خوب راه برود و از ما عقب نيفتد و با عسا راه نرود و كارهاي خود را انجام دهد و بتواند با ما بازي كند و هيچ وقت پاهايش نگيرد تا تحمل او را نبرد.

 

سميرا، 13 ساله، برج غار

روز روزگاري يك پسري بود كه خيلي فقير بود او دوست داشت به مدرسه برود و درس بخواند اما چون فقير بود پول رفتن به مدرسه را نداشت او مي‌خواست كار كند تا پول دربياورد تا بتواند به مدرسه برود او در حالي كه حيلي ناراحت بود يك دفعه چشمش به يك برج افتاد او دور ور برج را گشت اما دري پيدا نكرد يك دفع چشمش يه يك طناب افتاد از آن بالا رفت و ديد كه يك مدرسه رايگان آنجاست آن پسر به پايين رفت تا درس بخواند.

 

مسعوده، 10 ساله، برج غار

سارا كيف را دوست دارد، سارا يخچال هم دوست دارد خونه هم دوست دارد، تلويزيون هم دوست دارد. دستگاه هم دوست داشت سارا اين همه چيز دوست داشت ولي پدرش پولي نداشت كه براي خانشان اين همه چيز بخرد فقط يك اتاق داشتند با يك موكت و ديگر هيچي نداشتند باباي سارا اينقدر كار مي‌كرد كه پولي به دست آورد و اين وسايل را كه دخترش دوست دارد تهيه كند ولي نمي‌توانست سارا خيلي ناراحت بود بخاطر اينكه هيچي ندارد و يك روز از خانه بيرون رفت و قدم زنان مي‌رفت كه به يك ديوار خيلي بزرگ رسيد دور برش را نگاه كرد و بعد يك نردبان ديد از آن نردبان رفت بالا و آن همه چيز را كه مي‌خواست آنجا بود و پايين پريد.

 

سونم، 10 ساله، اول دبستان ، برج غار

يكي بود يكي نبود يك دختر به اسم آزاده نام داشت آزاده توي خانه‌شان آب نداشتند يك روز آزاده مي‌خواست از خانه همسايه‌شان آب بياورد همسايه‌شان نبود برج غار را ديد و دور تا دور آن‌را گشت هيچ دري نبود آزاده يك نردبان ديد از آن نردبان گرفت و رفت بالا آزاده توي آن را نگاه كرد يك عالمه آب است آزاده از يك طناب گرفت و رفت پايين آزاده ديگر نتوانست بيايد بالا آزاده همانجا ماند فزياد زد كمك كنيد. هيچ كس به داد آزاده نرسيد آزاده همانجا ماند.

 

 

     
[#Html#]


[#BeginPrintMode#][#BeginPrintMode_On#]دکمه چاپ[#EndPrintMode_On#][#BeginPrintMode_Off#]لینک به چاپ[#EndPrintMode_Off#][#BeginPrintMode_Default#][#EndPrintMode_Default#][#EndPrintMode#]
[#Html#]


[#BeginPrintMode#][#BeginPrintMode_On#]دکمه چاپ[#EndPrintMode_On#][#BeginPrintMode_Off#]لینک به چاپ[#EndPrintMode_Off#][#BeginPrintMode_Default#][#EndPrintMode_Default#][#EndPrintMode#]
[#Html#]


[#BeginPrintMode#][#BeginPrintMode_On#]دکمه چاپ[#EndPrintMode_On#][#BeginPrintMode_Off#]لینک به چاپ[#EndPrintMode_Off#][#BeginPrintMode_Default#][#EndPrintMode_Default#][#EndPrintMode#]